رضا قليخان هدايت

1976

مجمع الفصحاء ( فارسي )

رگها بزندشان ستخوانها بكندشان * پشت و سر و پهلوى به هم درشكندشان از بند شبانروزى بيرون نهلدشان * تا خون برود از تنشان پاك به يك‌بار آنگاه بيارد رگشان و ستخوانشان * جايى فكند دور و نگردد نگرانشان خونشان همه بردارد و بردارد جانشان * وان در فكند باز به زندان گرانشان سه ماه شمرده نبرد نام و نشانشان * داند كه بدان خون نبود مرد گرفتار يك روز به تك خيزد شاد و خوش و خندان * پيش آيد و بگذارد مهر از در و بندان چون در نگرد باز به زندانى و زندان * صد شمع و چراغ اوفتدش بر لب‌ودندان گل بيند چندان و سمن بيند چندان * چندان‌كه به گلزار نديده است و سمن‌زار گويد كه شما را به چه‌سان حال بكشتم * اندر خمتان كردم و آن خانه بهشتم از آب خوش و خاك يكى گل بسرشتم * كردم سر خمتان به گل و ايمن گشتم به انگشت خطى گرد گل اندر بنوشتم * گفتم كه شما را نبود زين پس ديدار امروز به خم اندر نيكوتر از آنيد * نيكوتر از آنيد و بىآهوتر از آنيد زنده‌تر از آنيد و به‌نيروتر از آنيد * والاتر از آنيد و نكوخوتر از آنيد حقّا كه بسا تازه‌تر و نوتر از آنيد * من نيز ازين پس‌تان ننمايم آزار از مجلستان هرگز بيرون نگذارم * از جان و دل و ديده گرامىتر دارم بر فرق شما آب گل سورى بارم * با جام چو آبى به هم اندر بگسارم من خوب مكافات شما بازگزارم * من حقّ شما نيز بدارم به سزاوار آنگاه يكى ساتگنى باده برآرد * دهقان و زمانى به كف دست بدارد بر دو رخ او رنگش ماهى بنگارد * عود و بلسان بويش در مغز بكارد